|
12.00
تـقــد یر : آسمان ، امشب نگاهش میدود ؛ سوی زمین
خوش به حال مسجدی ها ! میز بانی می کنند .
میهمانان ،کیستند ؟ روح ا ست؛ با خیلی، ملک
از شـکوه آد مــیــّت ، قــــــد ر دانی می کنند .
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات
+ نوشته شده   توسط محمدحسن صباغ کلات
دهکدهء شعر __________ کاشکی ! من هم ،تــنوری دا شـــتی . ســـــفره ای ، از نان داغ ا نبا شــتی. شب به شب ، دادی ؛ به قرض دوستان می درودی ؛ صـــبح ، آن چه کا شـتی.
+ نوشته شده   توسط محمدحسن صباغ کلات
12.00
زمان جنگ ، گل ها ، پایمـال است . قناری ، سهم گربه ؛ فِنج ، لال است . کسی ، حلوا ندادی ؛ دستِ طــفلی کلیــــد ی نیسـت ؛ بهر فتـح قفـــلی اثر ، دیـگـر ز آقــایی ، نمانَد. برای مرغِ عشـق ، جــــایی نمانَد. تره ،هرگز، نکردی ؛ هیچیک ،ریز ولی هریک ، فشارد ؛ پا به مهمیز یکی ، جفتی ؛ یکی تک ، می پرانَد. فقط ، هریک ، خـر خود می چرانَد. مبا دا !! جمله ای ، نا گفته مـانــد. مبا دا !! حمله ای ، نا سخته مـانــد. به اســتقراضِ هر رکیّ ، رکـیـکی. شـِـگردی ، ابتـکا ری ، تا ک تیکی . لجن ، تا خوبـتر ما لد ؛ به صورت بشـدّ ت کرد با ید ؛ کشف عـورت نبــیـنـد ؛ هیچ چشمی ، برگ گل را نیند یشــد ؛ دِماغـی ، مرگ گل را مرتب ، چشم و دل ،هر سو گراید. چه چیزی ؟ بت کنـد ؛غولی ،نُماید. نباشــد ؛ هیچ گوشی ، گوش کردی * سر سازش ، ز نو ، گـیرد نبردی . اگر یک یاوه ، در پنـــدار، دارد . گما ن آ رد ؛ تریــلی بــار دارد. بمطلق ،عالِم الغیب است ؛و ظاهر فقط ، او گلبنش روییـده ؛ طاهر در آن دنیــــــای آ ورد وتـّوَهُـــــم چه ؟! بیرنگ است ؛ دریـای تفاهم دو اسب گاری،هر یک ،یکطرف شد! کمیـتـش لنگ شد ؛ گاری تلف شد. تـن مغــرور اگـر ، من شد ؛بمیرد . اگر ما شد ؛ سـر و سـا مان پذ یرد. دو باره ، کِی ؟ کجا ؟ با چه ؟ فلاکت فراهــــم می شـود ؛ اســبـاب راحت اگر با لفـرض هم ؛ این ؛ شد. مهیا حضورت غایب است ؛همواره آنجا برای حـل مشــکل راه باز اسـت . خروج از قالب من چاره ساز است. گل اندر گلفروشی، در چه کاراست؟ فقط ، مأ مورِ حفظِ تیــغِ خار است! مگر، یکدسته گل یا شاخه ،چندست؟ پـــسِ دیوار چین، در دیو بند است!؟ تمــــــا م ا نجمــا دِ فصـل ســرمـا به یک لبخند خورشید است ؛ افـنا به پاکی ، هیچ پاکی، مثل گل نیست بطرّاحی ،طراوت ، شکل گل نیست. اگر در باغچه ت ، دستی ، بکا ری.* هزاران غنچه وگل ، در کـف آ ری. رهــا کن ! چهرهء ترشیده ، عا بس برون ریز از مخت؛این رطب ویابس خدا ، گل را، به طرحِ یک تبسّم نمـــا د آ شــتی کرد ؛ و تفـــــاهـم برای زنده مانی ، گل ،نما د است. کسی که گل نداند؛خیک باد است .* به تــرکی، گل بوَد ؛ فرمانِ خنده گل آ مــــد ؛ آ یت اشجا ر زنده توضیحواضحات : گوش کرد ،مصدر مرکب مرخم است. دستهایم را در باغچه می کارم . از استاد فروغ زنده مانی : از مانستن .نشانهء زندگی خیک باد.:خندیدن لازمه اش گشوده شدن دهان است . و لازمهءحفظ باد بسته بودن آن.پس ،کسی که نمیخندد.دارد از باد، محافظت می کند . فرمان خنده، یعنی فعل امر ازخندیدن=gul gulmakhe
+ نوشته شده   توسط محمدحسن صباغ کلات
12.00
آرمـا ن عـلــوی ــــــــــــــــــــــــــــــــــ هر که علی ، گفت ؛ علی یار اوست. ره به دهی برد ؛ و عـلیـــوار اوست. ره ، که ندانی ؛ نرسی منــزلی . هـیـچ، نه ای ؛ گر زتو رنجد ؛ دلی آنچه ، بری ؛ هیچ ، نبودست .هیچ نسخه ، همین است ؛ به مردم مپیچ راه سفر ، ایمن از آ فات ، نیسـت. راه ظفر ، غیر مما شا ت ،نیسـت. اینکه، علی ، گویم؛ و گویی ؛ علی هیچ بوَد ؛ گر نســـــتا نی ، د لـی گر به ســفر ، می روی ؛ و نا بلد نقشه چه؟ داری؛ که؟ دلیل ؛کو؟ بلد حصن حصینی ، طلـبد ؛ هر د لـی تا شوی ایمن ؛ ز غـمِ غـا فـلـی رامــش د ل های ، فرو ریخــــته سوخــته ها یی ، ز غم آویخـته راز عـلـــیوار، شدن بود. و هست. ور نه که معشوقه نیاری به دست . راه علی ، راه کم و بیش نیست . هرکه منم زد به علی خویش نیست پس ، تو، نگهـدارِ قشون خـو د ی هیچ ، نبـردی ؛ ثمر،از بـیـخـو دی گر تو، به عشق و به وفا ، زیستی عین هم ا ست ؛هستی و هم نیستی قدرت عشق است ؛برد؛ سوی حلّ عقل ، هماره سـت. فرو در وحـل گر نه؛ که توفیـق الهی رســـد ؟ حـبل متین تو شـود ؛ مِن مسَــد دل که درو جلوه و اشراق نیست حجله ء معشوقهء عشاق نیسـت تا ، به " تمـا شـا گه" راز ،آیدی حیلهء شیطان ، کنندت ؛ مـبـتـــد ی سر ، شودت سر خوش اوصاف پوچ کرده ؛ درین مرحله ، معشوقه کوچ آنچه ، تورا، می کَـشـدت ؛ می کُـشــد . با چه ؟ محک سنجش نیک است و بد خواسـتن و خـوردن و فر ما ندهی نیست ؛ تو را فرصتی، از خود رهی عشق علی نیست ؛ به قلبت چه سود؟ این همه ، اوقات ، رکوع و سجود .....
+ نوشته شده   توسط محمدحسن صباغ کلات
12.00
ـــــــــــــــــــ حســرت نقـدی معطّر، زد ؛ گریبــا نم گرفــت . دامن نقـدِ ادب ، گفتــم : که ، می دانم گرفـــت. گریه، پیش ازروضه،واویلای قبل ازمرد ن ست . به به و چه چه ، ز ذهنـم ، درک ومیزانم گرفت . گوشه ای؛ایمـاء؛ اشا رت ؛چکه ای نقدی چکا ن. داردم ؛ خود با وری، درآن چه، میخوا نم گرفت . طعنه با ران ، جای گلـبــا رانِ نقـــّا دی نشست در عبا را تی دو پهلو ، تحت عـنـــوا نم گرفت . ای رفیقـان ! رحمتی ؛ هرچـــند، با رد؛ زحمتی تیغ نقــا دان ، چه شد؟ بیهـود گی ،جانم گرفت . دوستان یکـدل و فر زا نگا ن ؛ کـم ، نیســـــتند . تا در این میــــدان ، بپا یم ؛ زیردسـتا نم گرفت . ورنه با خود،عشقبا زی ! ریسمان با فیدن است. خنده ها ، د یوانه را ،زین بنـد تن بانم گرفت .
+ نوشته شده   توسط محمدحسن صباغ کلات
نمکــــــیه! !
-------------- سخن را ، سخت زیبا ، گفته سعـــدی. چنو ، هرکس ، نیارد گفت ؛ خاموش ! عجب ! در حقِ حیوان ، خوش، سروده. سگی را ، لقمه ای ،هرگز، فراموش . نگردد ؛ گر زنی ؛ صد نو بتش سنگ. شود ؛ آ ویزه ات ، همواره در گوش . اگر عمــــری ، نوازی ؛ ســفله ای را شـود ، اســتادِ دانشــــگاهِ گو..گوش* . به کمتر چیزی ، آید ؛ با تو در جنگ که با تَشتر ، نمی جنگـید ه ؛ اَ پو ش* شده ؛ قانون علمی ، چند وقتی ست. شود گربه ؛ چو نیکو، پروری موش. ز داروین ، گوش کن ! اندر تکامل که سگ، هم بوده ؛لابد* ،بچه شی پوش* توضیحواضحات : 1- آکادمی گو گو ش... 2- فرشتهء باران و دیو خشکسالی(بترتیب) 3- لا، بدَّ ، چاره ای نیست جز این . 4- در کلات به آن ،جُنوخ =نوزاد شپش که تازه را ه افتاده است؛گویند.
+ نوشته شده   توسط محمدحسن صباغ کلات
بیهوده ، گفت ؛ هست جهان ، جای زندگی. چیزی ، کرَی ، شنیده ؛ ز غـوغـا ی زندگی این یاوه را ، کسی ، که بداند؛ نگفته است . چون ، جهل هست ؛ پایه و مبنای زندگی . عینا ؛ عوام ، میوه ی کال اند ؛ بر درخت . چسـبیده سخـت ؛ بر پر شولای زندگی . چون سگ دویدن ، است ؛مسما ، مجاهدت . یک لقمه نان ، سزد؟ ! غم ِ سودای زندگی ! نادان ، بخیره ، عاشق اولاد آ دمی ،است . نوعی ، تجارت اســـت ؛ سر ا پای زندگی . معشوقه را ، بها، به جهاز است ؛چون شتر. عاشق ،ز مسکنت ، زده است؛رای زندگی . هرکس ،کماج خویش، پزد ؛ هر چگونه شد . این گونه ! پخته گشت ؛ مربــای زنـدگـی . با ، زعم خویش ، می کند ؛ او ادعای غبن. با ، رغم این که ؛ اوست ؛ فریبای زندگی . یک مشت بینوا ، بزند لاف ؛ من ، منــــــم . یک دسته ، بی خرد شده ؛ آقای زندگی . هر یک ، جنون خاص خود از پیش می برند . چرخد مـــــــــــدام ؛ لنگر و لولای زندگی . آ ن یک،بخوشدلی ست؛که شد؛مصدرامور . وین یک ، خبر نیافت ؛ ز تـیـپــای زندگــی . کِی، همسر سلیم شود؛ سالم ؛اینکه او. می ورزد ، آ ر ز و ؛ پیِِ ِ منهایِ زندگـی دیوانه خانه ایست جهان ؛ نیک، بنـگری مجنون هزار هزار به لیلای زندگی......... کشـتار و دزدی و ؛ آ د م فـروختـن . بیداد و رنگ ها شده ؛ معنـای زندگی . گر زندگی ، همین و جوانی ، همین بود. آتش ،به گور مــادر و بـابـای ز نـدگـی. ده سال کودکی،و دو ده سال هم جوان . ده سال سوّم ، اوج و مطلای زندگی . ده سال دیگر ت به کمالی و در جمال. ایام چلچلی و رونق بر جای زندگی . ده سال بعد را ،به سراشیب می روی . دوران یأ س وامق و عـذرای زندگی . دور تظاهرت،به جوانی،همین دهست . کم کم عیان شود؛چه هیولاست؟ زندگی . سستی پایه های همه،آنچه بود وهست . در این دهه ست. ریزش و اِمحای زندگی فقـر و نـدانـی ، و بیـداد و نا کســــــی . دیدم ؛ بسی، سرا سر امضای زندگـــی . این راز،سر به مهر،ندانم؛ که کرده است؟ مُردیم ؛ و حل نگشت ؛ معمّای زندگی...
+ نوشته شده   توسط محمدحسن صباغ کلات
کلوچهء ایرج
زنـی ، بنشـسـته ؛ در رؤ یای نوچش چنان میشی که ! گم کرده ست.قوچش نمی بینـد ؛ بغیـر از ، خواب و رؤیـا گنــه ، می بارد ؛ از چشـمان لوچـش اگر صـد نکتـهء با ریک ا ش آری . نمی گنـجد ؛ یکی ، در فکر پوچ ا ش کجا شد ؛ زهره ، ایرج جان ، بفرمـا ز دنیـا ، بی خیـالِ یک منــوچ اش وفا ، ملـّت نمی داند ؛ نه قومی ست. چه لر، یا کرد، یا ترک ،و بلوچ اش خـدایـا ! رحـمـتِ ایـرج ، بفـرمـــا که شورآمد. دل از شیرین کلو چ ش تمــــا م زنـد گـی ، آ یا همـین بود ؟ نمی ارزد ؛به یک دندان قرو چه ش خیــابان در خیــا بان ، در فــرارم ؛ مبا د ا ! گمرهی بردم . به کوچه ش عنایت ، بس ! بگیرش پس ؛ الهی. به پیش انداز ! قدری روزِ کوچش وگر نه ؛ هست ؛ تقدیر، این حوالت نکولش، کی کنم ؛ باشد! به رو،چش
+ نوشته شده   توسط محمدحسن صباغ کلات
12.00
پسارندیسم ـــــــــــــــــــــ عشق را ، پروا ، نکن ؛ هر چند ، پر ، وا یی ؛ درست . لحظه ای ، پر وا نه شو ؛ در بعـــد پروا یی ، درست . هـیـچ عــهـدی را نـمی پـا یـی ؛ مگــر ! تـا بشــکـنی . عـقــد مهــری را، که ؟ د یـد ه ؛ از تو ا مـضـا یی درست . عـا شــقیّ و مسـتی ا سـت ؛ و راسـتی در عـا لـمی . حـر مت قـا نـو ن بـپــا ! در شــهـرِشــیـدا یی ، درسـت. ما ر کجـــرو هم ، به مـأ و ا ، می ر و د ، با راســــتی . آ خــر ! ای ارقــم ! به منزل ، کی؟ تو می آ یی ، درست ؟ هر چه ، زشـتیّ و خشــونت ، هست و عو عو، ما ل من . با سـگ هـمسـا یگان ، پیو سـته ، می لا یی ؛ د رســــت . مشـکلی اندر ؛ شــنا ســا یی ؛ ذ لـیـلـم کرده است .من ، مـیــو پـم ؛ تو ، تـنُـک ؛ آ نسـوی پیـد ا یی درست . کـج ، نگــه دا ر ؛ و مـر یـز؛ مـثـل خسیــس مـو لـیـــر . عاشــق پـول اسـت ؛ چون مـجـنـون به لیلایی درســت . ایــــــــن ! ..اگر دریا ســـتی ؛ دریا ، نشا ید ؛ اعتـمـاد . زا نکه ، مـا ــید ن ، ند ا نـد ؛ هـیچ د ریا یی ، درســـــت. حرف ، و گـفـتـــه ؛ با عـمــل کمــتر، نما ید ؛ همسـری . کو ؟ نشـا ن خوا ب ؛ ا گـر، خوا ندسـت ؛ لالایی، درست هرچه ، ا بها م اسـت و ا یها م اسـت ؛ و ترد ید و غـلـّو د اده ، را هر گز ! نـپـر د ا ز یـد ه ؛ مـعـنـا یی، درسـت جز کســا نی ، بخــرد ان ، مــرد ان مـرد ر و ز گا ر داده ؛ کـد بـا نـوی خود را ، مـنـحـصـر ، پا یی درسـت . بـهـرهء ا ین لو ح سـا د ه ، د ا د ه ا م ؛ یا ما نده ا ست؟ مرحبـــا ! حتمــا ؛ بفرما ؛ مـرسـی ، آ قا یی ؛ د رســـت . ای....! مـرا ، قـنــد مکـرر ؛ عشـقِ شـیرینـم ؛ به کا م خورده ! د ند ا نم ، ندا رد ؛ سـقـف و مـیـنــا یی درست از عـبـث ا میـّـد بســـتم ؛ تـا تـو را کا مل کـنـــم . بس ! هوا، کـو بـیـد ه ا م ؛ عینا پری ، سا یی ، درســت من ، نبسـتم ؛ هـیـچ طرفی ، عـمر ضا یع کرد ه ا م . بی خیا ل این درسـتی ؛ خو یـش ، فرسا یی ! درســت هیچ تعـبـیـری ، ندارد ؛ عـیـن کا بو س ا ســت ؛ و بس بخـتـــکی می پر و را نم ؛ جای رؤ یا یی د رســـت . دون ژو ان ، خو ا بیده ؛ در این.لو د ه ء سـر بر هــــو ا هی..! غـلـط ،ا طلاق شد ؛ اینجاست، هرجا یی درسـت صــیـد خواهی ؛ ا زحــرم !؟ آخر، چه نامش ؟ می نهی . عـنـکـبـوتی نا قصی ؛ دا نســته ؛ جولا یی، درســت .؟ بلبلی؛ سرگشته ای ؛ هر لحظه ، بر یک گل سُر ا ی این گل پا بســته در گِل ، ما ند ؛ و زیبــا یی درســت خــــیره گشــتـن ، بر نگاه آ فـتــــــا ب گـر د شـــی می د هی ، از کف ، بـزشــتی ؛ سوی بـیـنـا یی درست تکـیـه ، بر د یـوار کج را ،اعـتما د ی هـیچ ! نیسـت . آشــیا ن بر آ ن ، نها د ن ؛ نیســـت ؛ فرد ا یی درست. هیچ گه ، ا یـمـن مبا شــی ؛ روبهی ، آ د م ، شـــــود . گرگ پـیـــری هم ، ند ید م بِه ز بر نا یی ، درسـت . روح نا مرد ی ، چو ؛ بر مو دای ا نسـان با ره ا ست د ر چنین ساحل ، نـما ند ؛ هیچ ! ویلا یی درســــت . ا نتخا بت ، گر به اطمینان چشـم و بـیـنـی ، ا سـت . تحت درمان ، باش ؛ خوردستی ؛ تو سر ما یی د رست پا یه ء یا ری ، نهــــد ؛ با ری ؛ بهر حا لی ؛ که شد. دیده ای ؛ خوا بیده باشد ؛ ا ین شــتر جا یی ؟ درسـت بره ای، حیران ؛ و حیو ا ن بو د ؛ و پی گـیر غـــذ ا چون ، دو تن با نی شد ه ؛ بـا شــد ؛ هـیولایی درست هی...کبا بی خورد ؛ و آروغ زد ؛ کنا رسفره ا ت رفـت ؛ اکنـون ، با سما ق انگشـت میخا یی ؛ درست
+ نوشته شده   توسط محمدحسن صباغ کلات
ســـند و ســــیو ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خــوا ب می د یــد م ؛ ریا ســـت می کــنم.
د ل ، به خوا هِ خود ، سیا ست می کنم.
یک قــوا ره سـا یت خـوشــگل دا شــــتم .
بی ســــتاره ؛ ر أ ی ، و نـی ؛ د ل داشــتم.
شعر کـهــنه ، یک طرف ؛ نـو ، یک طـرف
کشـــکی و د یـمی و گـاهـی ، بی هــــد ف
تیک و نت ، می کـرد م ؛ ا ز بهـــرجوا ب
یک نگاه ؛ و عکس ، و تیپ و ا نتــخا ب
هر کسی را ، یک جــو ا بی ، د ا د مـی
با کـلا می ، نـه ! به شـــــکل آ د مـی
یک جــو ا بی ؛ عکـس با نـــــویی متـین
یک نظـر با عکسی ، آن هم ، نقطه چین
نـقـــد ا یـن ؛ آ قــای مــرد ی بـا کـلاه
آ ن یکی ، بر گشــته ، می کـرد ی نــگاه
فـــوُت کـردی خـا نـمی ؛ یک قا صد ک
گــوش یـک آلـزایمری، با مشت و چک .
د ر تـفـکّـر، این جـــنـاب مســــــتطـاب
دیگـری ، با حال گریه د ر ؛ جــواب
این یکی ، ماسکی و آ ن یک چفیه دار
در جـــوا ب جــــــمـله هـا ی خـفیـه دار
خانمی ، یک شـیشه ای را می شکســـت.
نا د رِم ، د ر کاخ خـو رشـــیدی ، نشـست.
این یکی ، بـا عــود و آن یک با رباب
بـو د ؛ در ســــیـنی گل و ، نان و کـــباب
با هـــمـین ، تصـــو یر هـــا ی رنگ رنگ
ماهـــروی و شــیک و زیــبا و قشـــنگ
نـقـــــد هـای هـر نـوشــــته ، عکـس بود
پاســــخی گاهـی ، کمی ، برعکس بود .
هـر ســر و د ی ، را ، یک ؛ اظـهار نظــر
کـرد ه ؛ بـر نـقــــــدی معـطـــر ، مـفـتـخــــر
ریــش و قــیـچـی ، هردو ، اندر دست ، بود .
یار ، حـا ضـر ؛ خا نه هم ، در بســت بود .
هـر چــه ، می خواهی ؛ برو ؛ تفســیر کن.
بچّـــه ء ر و بـا ه شـل را ، شـــــیر کن .
تا یپ کامـنـت شما را ، کــو ؟ گـریـو
زحـمـت انگشـــت و موس و ســـند و ســـیو .
بعـــد ازین ؛ چا یی ، به کـیبورد ت مپاش
بر فِرا شــت ، دست ، کن ؛ نی ، بر فلاش
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 - «ی .اضافه بار، وزن»
+ نوشته شده   توسط محمدحسن صباغ کلات
شتری یک خیا با ن ، گریه کرد م ؛ روز پـیش . زین ســر بـولـوا ر ، تـا ، مـیـــد ان حــر صد ا تو بوســم ، آ تـو ؛ بعــــد از وتـو ذ بـح اسـلامی ، شـد م ؛ مثـل شــتر ؟!
+ نوشته شده   توسط محمدحسن صباغ کلات
بار امانت
قلـم ، بار امانت بود ؛ و شاعر. پذ یرفت ؛ و رقم بسـیار میزد. ولیکن ، درد ؛ بیدردی،همیشه مجیزی ، بادمیکرد؛بارمی زد. زبانیرا که درد مردمش نیست. چه می ارزد؟الهی مار می زد!
+ نوشته شده   توسط محمدحسن صباغ کلات
دن کیشوت و غزال ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به چشم این غزل نگر ؛ چگونه ؟ زار می زند . خون ز دلم ، برون کشد ؛ و ز مژه، دار می زند مرگ مکرر است ،غم ؛ رسالت گل است ؛عشق چیده گل از غزلکده ت ، سر به هـــزار می زند. در عجبم ز خویش من ؛مست و خراب می رود . بیخو د و بی خیال غم ؛ بعــد خمــــــار می زند . من چقدر! ساده دلم ؛ دلم ، ز من ساده تر است . شیرجه در بحر غزل ، چه ! بیگـــدار می زند. حریف منصفی ، اگر ، بادهء تلـخ هــم ، دهــد . دلم ، نمی شما رد ش ؛ که ، بیشـــــمار میزند . زمــزمهء محبّتــی ، تـرنــّم ر ئـوفــــتـــــی . هوای خود پرستیم ؛ چه خوش مهار می زند . خدا ! خدا ، نیاورد ؛ چشم دلی ، بسته شود . عقرب کاشی است ؛ یا عقاب ، مار می زند .
+ نوشته شده   توسط محمدحسن صباغ کلات
12.00
از آن روزی که ، نامش ،آفرین بود. همان آش است؛ولی کاسه،نه این بود. جهانی سر بسر، مولا و مملوک . مرفّه این ؛ و آن ، بسیار مفلوک . بنای آفرینش ، علم و داد است . سرای آفرینش ، کین ، نهاد ،است. جهالت ؛ اولّـیـن ، راز بقا ، شد . چنین پی ! ! پایه ی دار فنــا ، شد . ورای این سخن،بادست؛بادست . به این سر، غیرازین شاپو ،گشادست. هر آن حیوان، که جاهلتر،برآمد. برای زیسـتن ، باشـد ؛ ســـر آمد . جهان، آخر، شود ،تسلیم احمق . بیــــــا؛ تا، احمقی ، باشیم ، مطلق . شودتسخیرسوسکان؛اینزمین،هم منـــو تــــو ، تحفه های نازنـیـن ،هم . اگر احمق ، نبود ؟! آقا، کجا بود؟ برای سروری ، اصـــلاَ ، رجا ، بود ؟ برای مولوی بازان ،چه بد،بود! اگـر ، یک بـرده را ، قـدری خـرد،بود. منم ؛احمق ، تویی آقا ؛ وگرنه . سیادت ، بر مَنَت ؛ هـرگز ؛ جگر،نه یک احمق بیش؛یک آقا شد افزون. تمام گونه هاست ؛ اینگونه ! گلگون. جهان ، مملّوّ ، باند احمقان است. روانِ دانشی ، زین ،در فغانســـت. ببین!احمق ،چه!شادان میزیَدخوش. برو ! عاقل ؛ خودت زین غصه میکش. مسرّت ، از سر و پا یش ، بریزد . که ، دانا ، مثل آهو ، زان ،گریزد. ز آگاهی ،چه خیری ؟ غیر رنجست. خرّیّت ، عینهوا ، اکسیر و گنجست. نمی خواهد بداند ؛ سال دیـگر که دنیا ، میرسد ، عمرش به آ خر. بگیر؛ اکسیر جهل،از دست احمق. رها کن! حق،چه باشد؟چیست ناحق. حماقت ، غالـبا ، مطلق ، نباشد . به ِصر فِ ا دعّا ؛ احمــق ، نباشد. حماقت،نسبی است وجور واجور . بسی ، پیچیده و با صد گره ؛ کور. یکی را،علّتی،صعب ست؛وبدخیم. ولی ، از دیگری ، قابل ، به ترمیم . تفاوت،هرچه،بین این وآن است . درون گوهری ، در عمق جان ا ست. یکی،احمق؛یکی،احمق تر از او . تفاوت ، مثل یک اسب ، است و یابو. همین ، راز بقای ، آدمی ، شد. که احمق ، فارغ از بیش وکمی شد. حماقت ، راز کـل آ فرینـش . بهین ابزار قتـــّـــال گزینش . اگر، فهم ،از جهان، مقصود بودی . یـقـیـنـا ؛ آدمی ، نــا بو د بو د ی . ز مغز احمقان ، در جنگ، بیجا ! کَشَد ؛ دُر دانَه ،از بستر به هیجا . حماقت،گرنبودی؛زندگی چیست ؟ تلاشی مستمّر و بیثمر نیست؟! مگر، یک لقمه را،قدروبهاچیست؟ چرا بااین گرانی ، با ید ی ، زیست؟ به هر نا کس، فراوان، مایه دادن . برای نانِ روز ، هر شام ، زادن . خجل ازکودکان،هی غصه خوردن . برای لقمه ای ، هر روز ، مردن...
+ نوشته شده   توسط محمدحسن صباغ کلات
دامنِ پر مهرِ مرا ، دیده ای.
دامنه اش ، لیک نسنجیده ای ! عشق و محبت ،به ترازو، نهی ! بی خردی، می شود و ابلهی . پس اگر اینست؛ز مادر به چند؟ زانِ پدر، چند ؟ دوتا گوسفند؟ به به!ازین علم وخرد،توختن . قدرت آتش ،چه بود ؟ سوختن ! کلبهءما،آب، گل آلوده ،نیست. جای دگرکیست که؟درکاسه ریست. کیست ؟درین باغ وگلم ،میچرد. میوهء من ،از سبدم، می برد . دیگ واجاقی که ، نجوشد؛ مرا. با ژ نگون ، می فکنم؛ قهقرا. *** دست ، که شد،بوسه زنی؛بوسه زن. و ر نشود ،بوسه زنی ؛ می شکن .
+ نوشته شده   توسط محمدحسن صباغ کلات
|